1 عین بینایی است چشم از عیب مردم دوختن پردهپوشی کن که در این پیرهن بیجاست چاک
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 چون خونم از دو دیده گریان روان شود مژگان ز اشک شاخ گل ارغوان شود
2 روشن کند چراغ رخش نور آفتاب روشن چو شمع محفل روحانیان شود
1 ای کز دو زلف سرکشت داریم در تن تابها بیرون چه سان آریم ما کشتی از این گردابها
2 عقل و شکیب و نقد دل در راه جانان صرف شد رفته است بیرون از کفم جمعیت اسبابها
1 سرم ز مَندَل و دوشم گر از عبا خالی است هزار شکر که دکانم از ریا خالی است
2 میان عینک و چشم امتیاز آزرم است ز شیشه کم بود آن دیده کز حیا خالی است
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به