1 دارد آن عزت تفنگ ثانی صاحبقران کز شرف خاقان اگر باشد به دوشش میبرد
2 هیبتی دارد که با آن اختلاط دائمی ماشه میلرزد به خود تا سر به گوشش میبرد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 چشمت بفسون بسته غزالان ختن را آموخته طوطی ز نگاه تو سخن را
2 پیداست که احوال شهیدانش چه باشد جائیکه بشمشیر ببرند کفن را
1 دلا بر چشم تر نه آستین را چه می پوئی عبث روی زمین را
2 ز محراب دو ابروی تو پیداست که با خود کرده روی کفر و دین را
1 چند از شرم تو باشد در نقاب رخ بپوشان تا برآید آفتاب
2 بر سر هر عضو من دردت نهاد نقطه داغی نشان انتخاب
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به