1 در نفی رخت شمع شبی راند سخن روزش دیدم گرفته کنجی مسکن
2 مانندهٔ عاصیی که در روز جزا با روی سیاه سر برآرد ز کفن
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 در دل همان محبت پیشینه باقی است آن دوستی که بود در این سینه باقی است
2 باز آ و حسن جلوه ده و عرض ناز کن کان دل که بود صاف چو آیینه باقی است
1 آن مستی تو دوش ز پیمانهٔ که بود چندین شراب در خم و خمخانهٔ که بود
2 ای مرغ زود رام که آورد نقل و می دام فریب آب که و دانهٔ که بود
1 چو شمع شب همه شب سوز و گریه زانم بود که سرگذشت فراق تو بر زبانم بود
2 شد آتش جگرم پیش مردمان روشن ز خون گرم که در چشم خونفشانم بود
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به