1 در چنان ملکی ملک باشد چنین آن ملک را در چنین ملکی ببین
2 والی است و من ولی می خوانمش مالک ملک ولایت دانمش
3 بندهٔ او سید هر دو سرا چاکرش بر کل عالم پادشاه
4 ذره و خورشید از او دارند نور ور نمی بینی چنین ای کور ، دور
1 شاه خودرائی است این سلطان ما جان فدای او و او جانان ما
2 با دلیل عقل عاشق را چه کار حال ذوق ما بُود برهان ما
1 در آمد ساقی و آورد جام می برای ما منور کرد نور او سرای که سرای ما
2 همه می های میخانه به ما انعام فرمودند کرم بنگر که الطافش چه ها کرده به جای ما
1 عیسی گردون نشین تابع تو در ازل موسی دریا شکاف امت تو لم یزل
2 مهر منور نقاب از هوس روی تو بر رخ مه می کشد نقش خیالت بحل