1 تشنه گشتم به راه کعبه شبی قحط بود آب و من بترسیدم
2 رهبری را که بود نام عماد از همه رهبرانش بگزیدم
3 پیشش افکندم و من از پی او راست مانند باد پوییدم
4 شب تاریک راهبر گم شد من به تنها بسی بگردیدم
5 ناگهان بر کناره درّه چشمه آب و راهبر دیدم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 راز غم دوستان به کس نتوان گفت هرچه ببینند باز پس نتوان گفت
2 ولوله شوق را هوا نتوان خواند غلغله عشق را هوس نتوان گفت
1 نسیم غالیه سای است و صبح غالیه بار کجاست ساقی و کو باده گو بیا و بیار
2 به بزم دور به گردش در آور آن خورشید که مقطع ظلمات است و مطلع انوار
1 بس که جانم ز تمنّای رخ یار بسوخت دل هر سوخته بر زاری من زار بسوخت
2 منِ آتش نفس اندر طلبش آه زنان هر کجا گام نهادم در و دیوار بسوخت
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به