1 هستم ز می امید سرمست و بس است دارم سر این کلاه در دست و بس است
2 گر ارزش لطف و کرمی نیست مباش استحقاق ترحمی هست و بس است
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 نقشی ز خود به راهگذر بستهایم ما بر دوست راه ذوق نظر بستهایم ما
2 با بنده خود این همه سختی نمیکنند خود را به زور بر تو مگر بستهایم ما؟
1 خواست کز ما رنجد و تقریب رنجیدن نداشت جرم غیر از دوست پرسیدم و پرسیدن نداشت
2 آمد و از تنگی جا جبهه پرچین کرد و رفت بر خود از ذوق قدوم دوست بالیدن نداشت
1 نوید التفات شوق دادم از بلا جان را کمند جذبه طوفان شمردم موج طوفان را
2 پرستارم جگر درباخت یارب در دل اندازش ز بی تابی به زخمم سرنگون کردن نمکدان را
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به