1 من که خاقانیم این مایه صفا یافتهام که به دل در حق بدخواه شدم نیکی خواه
2 چون شوم سوخته از خامی گفتار بدان به نکوکار پناه آرم و او هست گواه
3 که نگویم که مکافات بدیشان بد کن لیک گویم که مرا از بدشان دار نگاه
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 آن کز می خواجگی است سرمست بر وی نزنند عاقلان دست
2 بیآنکه کسی فکند او را از پایهٔ خود فرو فتد پست
1 دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد
2 داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد باغ جانها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد
1 هر زمانی بر دلم باری رسد وز جهان بر جانم آزاری رسد
2 چشم اگر بر گلستانی افکنم از ره گوشم به دل خاری رسد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به