1 گر کهان مه شدند خاقانی تو در ایشان به مهتر منگر
2 کهتری را که مهتری باشد هم بدان چشم کهتری منگر
3 خرد شاخی که شد درخت بزرگ در بزرگیش سرسری منگر
4 هر ذلیلی که حق عزیز کند در عزیزیش منکری نگر
5 گاو را چون خدا به بانگ آورد عمل دست سامری منگر
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد
2 داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد باغ جانها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد
1 هر زمانی بر دلم باری رسد وز جهان بر جانم آزاری رسد
2 چشم اگر بر گلستانی افکنم از ره گوشم به دل خاری رسد
1 آن کز می خواجگی است سرمست بر وی نزنند عاقلان دست
2 بیآنکه کسی فکند او را از پایهٔ خود فرو فتد پست
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به