1 گر خردمند از اوباش جفایی بیند تا دل خویش نیازارد و درهم نشود
2 سنگ بیقیمت اگر کاسهٔ زرین بشکست قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 یار من آن که لطف خداوند یار اوست بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست
2 دریای عشق را به حقیقت کنار نیست ور هست پیش اهل حقیقت کنار اوست
1 روی تو خوش مینماید آینهٔ ما کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا
2 چون می روشن° در آبگینهٔ صافی خویِ جمیل° از جمالِ روی تو پیدا
1 بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت سیلاب محبتم ز دامن بگذشت
2 دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت
1 عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم یا گناهیست که اول من مسکین کردم
2 تو که از صورت حال دل ما بیخبری غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به