1 اگر گویندش اندر نار جاوید بخواهی ماند با فرعون و هامان
2 چنان سختش نیاید صاحب جاه که گویندش مرو فردا به دیوان
3 دو بهر از دینش ار معدوم گردد نیاید در ضمیرش هیچ نقصان
4 برآید جانش از محنت به بالا گر از رسمش به زیر آید منی نان
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 یار من آن که لطف خداوند یار اوست بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست
2 دریای عشق را به حقیقت کنار نیست ور هست پیش اهل حقیقت کنار اوست
1 روی تو خوش مینماید آینهٔ ما کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا
2 چون می روشن° در آبگینهٔ صافی خویِ جمیل° از جمالِ روی تو پیدا
1 عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم یا گناهیست که اول من مسکین کردم
2 تو که از صورت حال دل ما بیخبری غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
1 بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت سیلاب محبتم ز دامن بگذشت
2 دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به