1 ز من دل برده بود آتشعذار تیزمژگانی به صد جلدی برون آوردم از چنگش کباب اما
2 نبوسیده کسی در بندگی غیر از عنان دستش به پایش میگذارد دیده را گاهی رکاب اما
3 از آن بیخانمانها نیستم قصاب تا دانی به کوی دوست من هم خانهای دارم خراب اما
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 خط سبز از رخت چون سر زند جان میکند پیدا برای زندگی خضر آب حیوان میکند پیدا
2 وطن در کنج لب میباشد اکثر خال مشکین را برای خویش طوطی شکرستان میکند پیدا
1 گر شود آن شوخ با من مهربان دارم عجب گر کند از یک نگاهم قصد جان دارم عجب
2 آتشی کز عشق آن بدخو به جان دارم چو شمع گر نسوزد مغزم اندر استخوان دارم عجب
1 اسیران جای هم از خاک دامنگیر هم دارند چو گوهر جمله در بر حلقه زنجیر هم دارند
2 نشسته تشنگان ابر رحمت تا کمر در گل به شکل سبزه گردن بر دم شمشیر هم دارند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به