1 گفتم: شمعا! چند گدازی مگداز گفتا: تو خبر نداری از پردهٔ راز
2 چون نگدازد کسی که او را همه شب بر سر دو موکل بود از آتش و گاز
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 چنین نقلی درستست از پیمبر که حق گوید بشخصی روز محشر
2 که ای بنده بیا و نامه برخوان که تا چه کردهٔ عمری فراوان
1 شیر در کار عشق مسکین است عشق را بین که با چه تمکین است
2 نکشد کس کمان عشق به زور عشق شاه همه سلاطین است
1 تا گل از ابر آب حیوان یافت گرد خود صد هزار دستان یافت
2 زره ابر گشت پیکان باز جوشن آب زخم پیکان یافت
1 ترا در علم معنی راه دادند بدستت پنجهٔ الله دادند
2 ترا از شیر رحمت پروریدند براه چرخ قدرت آوریدند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به