1 از داغ فراق او در دل چمنی دارم ای لالهٔ صحرائی با تو سخنی دارم
2 این آه جگر سوزی در خلوت صحرا به لیکن چکنم کاری با انجمنی دارم
1 زمانه باز برافروخت آتش نمرود که آشکار شود جوهر مسلمانی
2 بیا که پرده ز داغ جگر بر اندازیم که آفتاب جهانگیر شد ز عریانی
1 دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست
2 زاین همرهان سستعناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
1 هر که پیمان با هوالموجود بست گردنش از بند هر معبود رست
2 مؤمن از عشق از مؤمنست عشق را ناممکن ما ممکن است
1 مثل آئینه مشو محو جمال دگران از دل و دیده فرو شوی خیال دگران
2 آتش از ناله مرغان حرم گیر و بسوز آشیانی که نهادی به نهال دگران