1 چشمی دارم ، همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوشست ، چون دوست دروست
2 از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست یا اوست بجای دیده یا دیده خود اوست
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 همه کار گیتی بود برقرار چو با دین و دانش بود شهریار
2 بعدلست هر سلطنت را ثبات بعلمست هر مملکت را مدار
1 جهان سرای غرورست، نی سرای سرور طمع مدار سرور اندرین سرای غرور
2 بعاقبت بحسام هوان شود مجروح دلی که او بحطام جهان شود مسرور
1 ز دور جنبش این چرخ سیمگون سیما چو سیم و زر شده گیر: اشک ما و چهره ما
2 شود چو سیم و زر اشک این و چهرة آن که هست شعبدهٔ چرخ سیمگون سیما
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به