1 یک همدم و همنفس ندارم میمیرم و هیچ کس ندارم
2 گویند بگیر دامن وصل میخواهم و دسترس ندارم
3 دارم هوس و نمیدهد دست آن نیست که این هوس ندارم
4 گفتی گلهای ز ما نداری دارم گله از تو پس ندارم
5 وحشی نروم به خواب راحت تا تکیه به خار و خس ندارم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ترک من تیغ به کف ، بر زده دامن برخاست جان فدایش که به خون ریختن من برخاست
2 میکشیدند ملایک همه چون سرمه به چشم هر غباری که ترا از سم توسن برخاست
1 کس نزد هرگز در غمخانهٔ اهل وفا گر بدو گویند بر در ، کیست گوید آشنا
2 چیست باز این زود رفتن یا چنین دیر آمدن بعد عمری کامدی بنشین زمانی پیش ما
1 آنچه کردی ، آنچه گفتی غایت مطلوب بود هر چه گفتی خوب گفتی هر چه کردی خوب بود
2 من چرا در عشق اندیشم ز سنگ طعن غیر آنکه مجنون بود اینش در جهان سرکوب بود
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به