1 سرفکنده شدم چو دختر زاد بر فلک سر فراختم چو برفت
2 بودم از عجز چون خر اندر گل بر جهان اسب تاختم چو برفت
3 ماتم عمر داشتم چو رسید عمر ثانی شناختم چو برفت
4 محنتش نام خواستم کردن دولتش نام ساختم چو برفت
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 هر زمانی بر دلم باری رسد وز جهان بر جانم آزاری رسد
2 چشم اگر بر گلستانی افکنم از ره گوشم به دل خاری رسد
1 دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد عقل، کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد
2 داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد باغ جانها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد
1 آن کز می خواجگی است سرمست بر وی نزنند عاقلان دست
2 بیآنکه کسی فکند او را از پایهٔ خود فرو فتد پست
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به