1 ای کرده به پنج شمع روشن هر شش ای اصل خوشی و هرچه داری همه خوش
2 تا چند چو الحمد مرا میخوانی همچون بقره بگیر گوش من و کش
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ای خواجه تو عاقلانه میباش چون بیخبری ز شور اوباش
2 آن چهره که رشک فخر فقرست با ناخن زشت خویش مخراش
1 عاشق روی جان فزای توییم رحمتی کن که در هوای توییم
2 تو به رخسار آفتابی و مه ما همه ذره در هوای توییم
1 دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری که امشب مینویسد زی نویسد باز فردا ری
2 قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیر آن قلم گوید که تسلیمم تو دانی من کیم باری
1 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
2 در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
1 هله هش دار که در شهر دو سه طرارند که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند
2 دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
1 در هر فلکی مردمکی میبینم هر مردمکش را فلکی میبینم
2 ای احول اگر یکی دو میبینی تو بر عکس تو من دو را یکی میبینم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به