پادشاهی پارسایی را دید. ,
گفت: هیچت از ما یاد آید؟ ,
گفت: بلی! وقتی که خدا را فراموش میکنم. ,
4 هر سو دود آن کش ز بر خویش براند وآن را که بخواند به در کس ندواند
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 وقتی دل سودایی میرفت به بستانها بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها
2 گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها
1 بتا هلاک شود دوست در محبت دوست که زندگانی او در هلاک بودن اوست
2 مرا جفا و وفای تو پیش یک سان است که هر چه دوست پسندد به جای دوست نکوست
1 عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم یا گناهیست که اول من مسکین کردم
2 تو که از صورت حال دل ما بیخبری غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
1 بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت سیلاب محبتم ز دامن بگذشت
2 دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به