1 بدو گفت کای پیر زنار بند قلم باشد آن بردر هوشمند
2 سواره به انگشت،پویان به سر همی ریزد از وی سراسر گهر
3 به پیری سرشتی و آنگه بجوی نماند تو این داستان را بگوی
4 از این بهترت هست چیزی بیار ترا هست میدان بدین سان چهار
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 بدانست رستم که او سرکش است که در جنگ همچون که آتش است
2 وز آن پس به کین سوی او حیله کرد برآورد بر چرخ گردنده گرد
1 در آن شب به تقدیر پروردگار به خواب اندرون،زال به روزگار
2 چنین دید در خواب،روشن روان که بر جانب کشور هندوان
1 از آغاز باید که دانی درست سر مایه گوهران از نخست
2 که یزدان ز ناچیز، چیز آفرید بدان تا توانایی آمد پدید
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به