1 مو که سر در بیابانم شو و روز سرشک از دیده بارانم شو و روز
2 نه تب دیرم نه جایم میکند درد همیدونم که نالونم شو و روز
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 بیا سوته دلان گردهم آئیم سخنها واکریم غم وانمائیم
2 ترازو آوریم غمها بسنجیم هر آن سوته تریم وزنین تر آئیم
1 بیا یک شو منور کن اطاقم مهل در محنت و درد فراقم
2 به طاق جفت ابروی تو سوگند که همجفت غمم تا از تو طاقم
1 نگارینا دل و جانم ته دیری همه پیدا و پنهانم ته دیری
2 نمیدانم که این درد از که دیرم همیدانم که درمانم ته دیری
1 اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که این چون است و آن چون
2 یکی را میدهی صد ناز و نعمت یکی را نان جو آلوده در خون
1 چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی که یکسر مهربانی دردسر بی
2 اگر مجنون دل شوریدهای داشت دل لیلی از آن شوریده تر بی
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به