1 بلبل گلشن سخن «سالک » کرد از این دار چون قفس رحلت
2 از سخن نام خود بکلک زبان کرد بر صفحه جهان مثبت
3 گرچه او را نبود فرزندی معنیی چند بست ازو صورت
4 گل بیخار بود، از آن خلقی میفرستند هر دمش رحمت
5 گفت تاریخ فوت او واعظ «شده او سالک ره جنت »
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دوست می سازد تواضع دشمن دیرینه را خاکساری میکند جاروب گرد کینه را
2 نشکنی تا خویش را، از دوست کی یابی نشان؟ هست پیچیدن کلید قفل این گنجینه را
1 سر بزینت کی فرود آرد تن رنجور ما؟ تن به سامان کی دهد هرگز، سر پرشور ما؟
2 برنمی خیزد ز نرمی از شکست ما صدا هست این نعمت بجای کاسه فغفور ما
1 گر بود در پیش مهمان، نعمت الوان لذیذ نیست در کام کرم، جز خوردن مهمان لذیذ
2 در مذاقم تا شدم از زهر فرقت تلخ کام هیچ نعمت نیست چون جمعیت یاران لذیذ
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به