1 گر از رخ مه زلف چو چوگان ببرد در حسن ز مه گوی ز میدان ببرد
2 جانها همه افتاده به دام غمش اند از دست غمش دلم کجا جان ببرد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 راز غم دوستان به کس نتوان گفت هرچه ببینند باز پس نتوان گفت
2 ولوله شوق را هوا نتوان خواند غلغله عشق را هوس نتوان گفت
1 بس که جانم ز تمنّای رخ یار بسوخت دل هر سوخته بر زاری من زار بسوخت
2 منِ آتش نفس اندر طلبش آه زنان هر کجا گام نهادم در و دیوار بسوخت
1 نسیم غالیه سای است و صبح غالیه بار کجاست ساقی و کو باده گو بیا و بیار
2 به بزم دور به گردش در آور آن خورشید که مقطع ظلمات است و مطلع انوار
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به