1 ای عندلیب وصل، همآواز کیستی دمساز ما غم است، تو دمساز کیستی
2 نشنیده صوت مطرب غم، آنکه گویدم آتشپرست شعله آواز کیستی
3 نگذاشت رشک، ورنه جمالت نمودمی آن را که گفت شیفته ناز کیستی
4 قدسی ز حال خویشتن آگه نیابمت بیخود چنین ز چشم فسونساز کیستی
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 نشسته بر سر کویی و فتنه بر پا نیست ز حیرت تو کسی را به جنگ پروا نیست
2 ز چشمم از به کناری، نشو ز طوفان امن کنار چشم من است این، کنار دریا نیست
1 بازآی که سینهام کباب است بی روی تو حال دل خراب است
2 دلگرمی من ز دیدن توست این آینه رو بر آفتاب است
1 مردان همه برگ ترک عالم سازند کی تخت قباد و مسند جم سازند
2 بر چرخ، ستاره گر ندارند چه باک آیینه زنان نگین خاتم سازند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به