1 داد ایزد بپادشاه جهان خلفی همچو مهر عالمتاب
2 تاج صاحبقران ثانی را گوهر بحر ازو گرفته حساب
3 نامش اورنگ زیب کرده فلک تخت ازین پایه گشته عرش جناب
4 چون باین مژده آفتاب انداخت افسر خویش بر هوا چو حباب
5 طبع دریافت سال تاریخش زد رقم (آفتاب عالمتاب)
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 چشمت بفسون بسته غزالان ختن را آموخته طوطی ز نگاه تو سخن را
2 پیداست که احوال شهیدانش چه باشد جائیکه بشمشیر ببرند کفن را
1 چند از شرم تو باشد در نقاب رخ بپوشان تا برآید آفتاب
2 بر سر هر عضو من دردت نهاد نقطه داغی نشان انتخاب
1 دلا بر چشم تر نه آستین را چه می پوئی عبث روی زمین را
2 ز محراب دو ابروی تو پیداست که با خود کرده روی کفر و دین را
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به