1 دل پاکیزه، بکردار بد آلوده مکن تیرگی خواستن، از نور گریزان شدن است
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
2 پرسید زان میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
1 ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن روی مانند پری از خلق پنهان داشتن
2 همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن
1 ای دل، بقا دوام و بقائی چنان نداشت ایام عمر، فرصت برق جهان نداشت
2 روشن ضمیر آنکه ازین خوان گونه گون قسمت همای وار به جز استخوان نداشت
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به