1 چو خسرو دید کان یار گرامی ز دانش خواهد او را نیکنامی
2 بزرگ امید را نزدیک خود خواند به امید بزرگش پیش بنشاند
3 کهای تو بزرگ امید مردان مرا از خود بزرگ امید گردان
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 چو شد پرداخته فرهاد را چنگ ز صورت کاری دیوار آن سنگ
2 نیاسودی ز وقت صبح تا شام بریدی کوه بر یاد دلارام
1 شبی رخ تافته زین دیر فانی به خلوت در سرای ام هانی
2 رسیده جبرئیل از بیت معمور براقی برق سیر آورده از نور
1 قضا را از قضا یک روز شادان به صحرا رفت خسرو بامدادان
2 تماشا کرد و صید افکند بسیار دهی خرم ز دور آمد پدیدار
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به