1 آمد آمد در میان خوب ختن هر دو دستت را بشو از جان و تن
2 داد شمشیری به دست عشق و گفت هرچ بینی غیر من گردن بزن
3 اندر آب انداز الا نوح را هر که باشد خوب و زشت و مرد و زن
4 هر که او اندر دل نوح است رست هر که در پستی است در دریا فکن
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 تو خدای خویی تو صفات هویی تو یکی نباشی تو هزارتویی
2 به یکی عنایت به یکی کفایت ز غم و جنایت همه را بشویی
1 نک بهاران شد صلا ای لولیان بانگ نای و سبزه و آب روان
2 لولیان از شهر تن بیرون شوید لولیان را کی پذیرد خان و مان
1 موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین از فراق دلبری کاسدکن خوبان چین
2 جان ز غیرت گوش را گوید حدیثش کم شنو دل ز غیرت چشم را گوید که رویش را مبین
1 هله هش دار که در شهر دو سه طرارند که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند
2 دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
1 در هر فلکی مردمکی میبینم هر مردمکش را فلکی میبینم
2 ای احول اگر یکی دو میبینی تو بر عکس تو من دو را یکی میبینم
1 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
2 در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به