1 بوعلی طوسی ز عشق آشفته بود همچو آب زر سخن میگفته بود
2 عاقبت چون روز بس بیگاه شد گفت دردا کاین سخن کوتاه شد
3 زانکه روزی را که شب در پی بود لایق این حرف هرگز کی بود
4 صبر باید کرد تا روزی تمام در رسد کانرا نباشد شب مدام
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 حسن تو رونق جهان بشکست عشق روی تو پشت جان بشکست
2 هر سپاهی که عقل میآراست غمزهٔ تو به یک زمان بشکست
1 عیسی مریم بغاری رفته بود در میان غار مردی خفته بود
2 گفت برخیز ای ز عالم بی خبر کار کن تا توشهٔ یابی مگر
1 یک روایت خوب از من گوش کن جام از ساقی کوثر نوش کن
2 نقل دارم از ثقات با صفا آنکه روزی حضرت خیرالوری
1 ترا در علم معنی راه دادند بدستت پنجهٔ الله دادند
2 ترا از شیر رحمت پروریدند براه چرخ قدرت آوریدند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به