1 از پیش و پس حیات بر خیره مپوی دم را بنگر ز آمده و رفته مگوی
2 آن را که گذشته است بیهوده میاب وآن را که نیامده است بیهوده مجوی
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 جهان جز که نقش جهاندار نیست جهان را نکوهش سزاوار نیست
2 سراسر جمال است و فر و شکوه بر آن هیچ آهو پدیدار نیست
1 ای دیو سپید پای در بند ای گنبد گیتی ای دماوند
2 از سیم به سر، یکی کلهخود ز آهن به میان یکی کمربند
1 ای آفتاب مشکو زی باغ کن شتاب کز پشت شیر تافت دگرباره آفتاب
2 مرداد ماه باغ به بار است گونه گون از بسد و زبرجد و لولوی دیریاب
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به