- لایک
- ذخیره
- شاعر
- عکس نوشته
- ثبت کامنت
- دیگر شعرها
1 چون رایت عشق آن جهانگیر شد چون مه لیلی آسمان گیر
2 هر روز خنیدهنامتر گشت در شیفتگی تمامتر گشت
3 هر شیفتگی کز آن نورد است زنجیر بر صداع مرد است
4 برداشته دل ز کار او بخت درمانده پدر به کار او سخت
5 میکرد نیایش از سر سوز تا زآن شب تیره بردمد روز
6 حاجتگاهی نرفته نگذاشت الا که برفت و دست برداشت
7 خویشان همه در نیاز با او هر یک شده چارهساز با او
8 بیچارگی ورا چو دیدند در چارهگری زبان کشیدند
9 گفتند به اتفاق یک سر کز کعبه گشاده گردد این در
10 حاجتگه جمله جهان اوست محراب زمین و آسمان اوست
11 پذرفت که موسم حج آید ترتیب کند چنانکه باید
12 چون موسم حج رسید برخاست اشتر طلبید و محمل آراست
13 فرزند عزیز را به صد جهد بنشاند چو ماه در یکی مهد
14 آمد سوی کعبه سینه پرجوش چون کعبه نهاد حلقه بر گوش
15 گوهر به میان زر برآمیخت چون ریگ بر اهل ریگ میریخت
16 شد در رهش از بسی خزانه آن خانه گنج، گنجخانه
17 آن دم که جمال کعبه دریافت در یافتن مراد بشتافت
18 بگرفت به رفق، دست فرزند در سایه کعبه داشت یکچند
19 گفت ای پسر این نه جای بازیست بشتاب که جای چاره سازیست
20 در حلقه کعبه، حلقه کن دست کز حلقه غم بدو توان رست
21 گو یارب از این گزاف کاری توفیق دِهم به رستگاری
22 رحمت کن و در پناهم آور زین شیفتگی به راهم آور
23 دریاب که مبتلای عشقم و آزاد کن از بلای عشقم
24 مجنون چو حدیث عشق بشنید اول بگریست پس بخندید
25 از جای چو مار حلقه برجست در حلقه زلف کعبه زد دست
26 میگفت گرفته حلقه در بر کامروز منم چو حلقه بر در
27 در حلقه عشق جان فروشم بیحلقه او مباد گوشم
28 گویند ز عشق کن جدایی این نیست طریق آشنایی
29 من قوت ز عشق میپذیرم گر میرد عشق، من بمیرم
30 پرورده عشق شد سرشتم جز عشق مباد سرنوشتم
31 آن دل که بود ز عشق خالی سیلاب غمش براد، حالی
32 یارب به خدایی خداییت وآنگه به کمال پادشاییت
33 کز عشق به غایتی رسانم کو ماند اگر چه من نمانم
34 از چشمه عشق ده مرا نور وین سرمه مکن ز چشم من دور
35 گرچه ز شراب عشق مستم عاشقتر ازین کنم که هستم
36 گویند که خو ز عشق واکن لیلیطلبی ز دل رها کن
37 یارب تو مرا به روی لیلی هر لحظه بده زیاده میلی
38 از عمر من آنچه هست بر جای بستان و به عمر لیلی افزای
39 گرچه شدهام چو مویش از غم یک موی نخواهم از سرش کم
40 از حلقه او به گوشمالی گوش ادبم مباد خالی
41 بیباده او مباد جامم بیسکه او مباد نامم
42 جانم فدی جمال بادش گر خون خورَدم حلال بادش
43 گرچه ز غمش چو شمع سوزم هم بی غم او مباد روزم
44 عشقی که چنین به جای خود باد چندانکه بود یکی به صد باد
45 میداشت پدر به سوی او گوش کاین قصه شنید گشت خاموش
46 دانست که دل اسیر دارد دردی نه دواپذیر دارد
47 چون رفت به خانه سوی خویشان گفت آنچه شنید پیش ایشان
48 کاین سلسلهای که بند بشکست چون حلقه کعبه دید در دست
49 زو زمزمهای شنید گوشم کآورد چو زمزمی به جوشم
50 گفتم مگر آن صحیفه خواند کز محنت لیلیش رهاند
51 او خود همه کام و رای او گفت نفرین خود و دعای او گفت
52 چون گشت به عالم این سخن فاش افتاد ورق به دست اوباش
53 کز غایت عشق دلستانی شد شیفته نازنین جوانی
54 هر نیک و بدی کزو شنیدند در نیک و بدی زبان کشیدند
55 لیلی ز گزاف یاوهگویان در خانه غم نشست مویان
56 شخصی دو ز خِیل آن جمیله گفتند به شاه آن قبیله
57 کآشفتهجوانی از فلان دشت بدنام کنِ دیار ما گشت
58 آید همه روز سرگشاده جوقی چو سگ از پی اوفتاده
59 در حِلّه ما ز راه افسوس گه رقص کند گهی زمین بوس
60 هردم غزلی دگر کند ساز هم خوش غزلست و هم خوش آواز
61 او گوید و خلق یاد گیرند ما را و تو را به باد گیرند
62 در هر غزلی که میسراید صد پردهدری همینماید
63 لیلی ز نفیر او به داغست کاین باد هلاک آن چراغست
64 بنمای به قهر گوشمالش تا باز رهد مه از وبالش
65 چون آگه گشت شحنه زین حال دزد آبله پای و شحنه قتال
66 شمشیر کشید و داد تابش گفتا که بدین دهم جوابش
67 از عامریان یکی خبر داشت این قصه به حی خویش برداشت
68 با سید عامری در آن باب گفت آفت نارسیده دریاب
69 کآن شحنه جانستان خونریز آبی تند است و آتشی تیز
70 ترسم مجنون خبر ندارد آنگه دارد که سر ندارد
71 زآن چاه گشاده سر که پیش است دریافتنش به جای خویش است
72 سرگشته پدر ز مهربانی برجست به شفقتی که دانی
73 فرمود به دوستان همزاد تا بر پی او روند چون باد
74 آن سوخته را به دلنوازی آرند ز راه چارهسازی
75 هرسو به طلب شتافتندش جستند ولی نیافتندش
76 گفتند مگر کاجل رسیدش یا چنگ درندهای دریدش
77 هر دوستی از قبیله گاهی میخورد دریغ و میزد آهی
78 گریان همه اهل خانه او از گم شدن نشانه او
79 وآن گوشهنشین گوش سفته چون گنج به گوشهای نهفته
80 از مشغلههای جوش بر جوش هم گوشه گرفته بود و هم گوش
81 در طرف چنان شکارگاهی خرسند شده به گرد راهی
82 گرگی که به زور شیر باشد روبه به ازو چو سیر باشد
83 بازی که نشد به خورد محتاج رغبت نکند به هیچ دراج
84 خشگار، گرسنه را کلیچ است با سیری، نان میده هیچ است
85 چون طبع به اشتها شود گرم گاورس درشت را کند نرم
86 حلوا که طعام نوش بهر است در هیضه خوری، به جای زهر است
87 مجنون که ز نوش بود بیبهر میخورد نوالههای چون زهر
88 میداد ز راه بینوایی کالای کساد را روایی
89 نه نه غم او نه آنچنان بود کز غایت او غمی توان بود
90 کآن غم که بدو برات میداد از بند خودش نجات میداد
91 در جستن گنج رنج میبرد بیآن که رهی به گنج میبرد
92 شخصی ز قبیله بنیسعد بگذشت بر او چو طالع سعد
93 دیدش به کناره سرابی افتاده خراب در خرابی
94 چون لنگر بیت خویشتن لنگ معنیش فراخ و قافیت تنگ
95 یعنی که کسی ندارم از پس بیقافیت است مرد بی کس
96 چون طالع خویشتن کمان گیر در سجده کمان و در وفا تیر
97 یعنی که وبالش آن نشان داشت کآمیزش تیر در کمان داشت
98 جز ناله کسی نداشت همدم جز سایه کسی نیافت محرم
99 مرد گذرنده چون در او دید شکلی و شمایلی نکو دید
100 پرسید سخن ز هر شماری جز خامشیش ندید کاری
101 چون از سخنش امید برداشت بگذشت و ورا به جای بگذاشت
102 زآنجا به دیار او گذر کرد زو اهل قبیله را خبر کرد
103 کاینک به فلان خرابی تنگ میپیچد همچو مار بر سنگ
104 دیوانه و دردمند و رنجور چون دیو ز چشم آدمی دور
105 از خوردن زخم سفته جانش پیدا شده مغز استخوانش
106 بیچاره پدر چو زو خبر یافت روی از وطن و قبیله برتافت
107 میگشت چو دیو گرد هر غار دیوانه خویش را طلبکار
108 دیدش به رفاق گوشهای تنگ افتاده و سر نهاده بر سنگ
109 با خود غزلی همی سگالید گه نوحه نمود و گاه نالید
110 خوناب جگر ز دیده ریزان چون بخت خود اوفتان و خیزان
111 از باده بیخودی چنان مست کآگه نه که در جهان کسی هست
112 چون دید پدر، سلام دادش پس دلخوشیی تمام دادش
113 مجنون چو صلابت پدر دید در پای پدر چو سایه غلتید
114 کی تاج سر و سریر جانم عذرم بپذیر ناتوانم
115 میبین و مپرس حالتم را میکن به قضا حوالتم را
116 چون خواهم چون؟ که در چنین روز چشم تو ببیندم بدین روز
117 از آمدن تو روسیاهم عذرت به کدام روی خواهم
118 دانی که حساب کار چونست سررشته ز دست ما برونست