1 چون قلم روزی که میبستم میان خویش را وقف شرح دوستی کردم زبان خویش را
2 گر به خود میداشتم دست تسلط در جهان نوبت اول نمیدادم امان خویش را
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 گر شود آن شوخ با من مهربان دارم عجب گر کند از یک نگاهم قصد جان دارم عجب
2 آتشی کز عشق آن بدخو به جان دارم چو شمع گر نسوزد مغزم اندر استخوان دارم عجب
1 خط سبز از رخت چون سر زند جان میکند پیدا برای زندگی خضر آب حیوان میکند پیدا
2 وطن در کنج لب میباشد اکثر خال مشکین را برای خویش طوطی شکرستان میکند پیدا
1 اسیران جای هم از خاک دامنگیر هم دارند چو گوهر جمله در بر حلقه زنجیر هم دارند
2 نشسته تشنگان ابر رحمت تا کمر در گل به شکل سبزه گردن بر دم شمشیر هم دارند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به