1 چون قلم روزی که میبستم میان خویش را وقف شرح دوستی کردم زبان خویش را
2 گر به خود میداشتم دست تسلط در جهان نوبت اول نمیدادم امان خویش را
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 سرم ز مَندَل و دوشم گر از عبا خالی است هزار شکر که دکانم از ریا خالی است
2 میان عینک و چشم امتیاز آزرم است ز شیشه کم بود آن دیده کز حیا خالی است
1 ای کز دو زلف سرکشت داریم در تن تابها بیرون چه سان آریم ما کشتی از این گردابها
2 عقل و شکیب و نقد دل در راه جانان صرف شد رفته است بیرون از کفم جمعیت اسبابها
1 چون خونم از دو دیده گریان روان شود مژگان ز اشک شاخ گل ارغوان شود
2 روشن کند چراغ رخش نور آفتاب روشن چو شمع محفل روحانیان شود
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به