1 چون جان و دلم ز خدمتت نیست جدا اندر نظرت چه قدر دارد بدنی
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 این ز آب وخاک نیست که جانی مصور است چشم جهانیان به جمالش منور است
2 گر زان که نسبتش به عناصر همیکنند آبش مگر ز کوثر و خاکش ز عنبر است
1 دوست آن دارد و آن است که جان میبخشد مهربانی به دل اهل دلان میبخشد
2 عقل و جان هر که کند پیشکش دلبر خویش گوهر و لعل به دریا و به کان میبخشد
1 در شهر بگویید چه فریاد و فغان است آن سرو مگر باز به بازار روان است
2 قومی بدویدند به نظاره رویش وان را که قدم سست شد از پی نگران است
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به