1 چون گسی کردمت بدستک خویش گنه خویش بر تو افگندم
2 خانه از روی تو تهی کردم دیده از خون دل بیاگندم
3 عجب آید مرا ز کردهٔ خویش کز در گریهام، همی خندم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ریش و سبلت همی خضاب کنی خویشتن را همی عذاب کنی
1 از پی الفغده و روزی به جهد جانورسوی سپنج خویش جویان و روان
1 اگر امیر جهاندار داد من ندهد چهار ساله نوید مرا که هست خرام
2 همه نیوشهٔ خواجه به نیکویی و به صلح همه نیوشهٔ نادان به جنگ و کار نغام
1 هرکه نامخت ازگذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به