1 بندهٔ همت او باش فغانی که ز جود هرچه گوید همه را بخشد و منت ننهد
2 یا نگوید که به سائل بدهم صد درهم یا چو آرد به زبان جهد کند تا بدهد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ای زابروی تو هر سو فتنه در محرابها فتنه را از چشم جادوی تو در سر خوابها
2 عارضت آبست و لب آب دگر از تاب می من چنین لب تشنه، وه چون بگذرم زین آبها
1 وقت گلم تمام به آه و فغان گذشت چون بگذرد خزان که بهارم چنان گذشت
2 زین انجمن چه دید که بیرون نمی رود دیوانه یی که از سر کون و مکان گذشت
1 بر دل فزود خال تو داغی دگر مرا افروخت از رخ تو چراغی دگر مرا
2 هر جام می که در نظرم میدهی بغیر داغیست تازه بر سر داغی دگر مرا
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به