1 هر لحظه میی به جان سرمست دهد تا جان و دلم به وصل پیوست دهد
2 این طرفه که یک قطرهٔ آب آمده است تا دریای پر گهرش دست دهد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 به جان تو که از این دلشده کرانه مکن بساز با من مسکین و عزم خانه مکن
2 بهانهها بمیندیش و عذر را بگذار مرا مگیر ز بالا و خشک شانه مکن
1 چون سوی برادری بپویی باید که نخست رو بشویی
2 در سر ز خمارت ار صداعی است تصدیع برادران نجویی
1 ای جان گذرکرده از این گنبد ناری در سلطنت فقر و فنا کار تو داری
2 ای رخت کشیده به نهان خانه بینش وی کشته وجود همه و خویش به زاری
1 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
2 در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
1 بوقلمون چند از انکار تو در کف ما چند خلد خار تو
2 یار تو از سر فلک واقف است پس چه بود پیش وی اسرار تو
1 هله هش دار که در شهر دو سه طرارند که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند
2 دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به