1 در میان شاه و او پیغامها شاه را پنهان بدو آرامها
2 آخر الامر از برای آن مراد تا دهد چون خاک ایشان را به باد
3 پیش او بنوشت شه کای مقبلم وقت آمد زود فارغ کن دلم
4 گفت اینک اندر آن کارم شها کافکنم در دین عیسی فتنهها
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 تو چنین نبودی تو چنین چرایی چه کنی خصومت چو از آن مایی
2 دل و جان غلامت چو رسد سلامت تو دو صد چنین را صنما سزایی
1 پیش جوش عفو بیحد تو شاه توبه کردن از گناه آمد گناه
2 بس که گمره را کنی بس جست و جو گمرهی گشتهست فاضلتر ز راه
1 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
2 در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
1 هله هش دار که در شهر دو سه طرارند که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند
2 دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
1 بوقلمون چند از انکار تو در کف ما چند خلد خار تو
2 یار تو از سر فلک واقف است پس چه بود پیش وی اسرار تو
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به