1 جوانی رفت و پنداری بخواهد کرد بدرودم بخواهم سوختن دانم که هم اینجا بپرهودم
2 به مدحت کردن مخلوق ، روح ِ خویش بشخودم نکوهش را سزاوارم که جز مخلوق نستودم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 بگشای چشم و ، ژرف نگه کن به شنبلید تابان به سان گوهر ، اندر میان خوید
2 بر سان عاشقی که ز شرم رخان خویش دیبای سبز را به رخ خویش بر کشید
1 ای دریغا که مورد زار مرا ناگهان باز خورد برف ِ وغیش
1 از گواز و تَش و انگشته و بهمان و فلان تا تبرزین و دبوسی و رکاب و کمری
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به