1 گوهری ارجمند از کف شاه رفته کز دیده، خون نمی بندد
2 حاصل هر دو کون شاه جهان بدهد گر بسلک پیوندد
3 رخت گلگون شفق نمی پوشد که ببر جز سیاه نپسندد
4 آسمان بر سر از مه و خورشید چهره زر دگر نمی بندد
5 گشت تاریخ این مصیبت عام (صبحدم زین الم نمی خندد)
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 تا یافتم رسایی دست کشیده را آورده ام بچنگ مراد رمیده را
2 عریان تنی خوشست ولی ذوق دیگرست جیب دریده دامن در خون کشیده را
1 بغیر خانه زنجیر و دیده تر ما کدام خانه که ویران نگشت بر سر ما
2 بحیرتم که خبر چون بسنگ حادثه رفت که صلح کرد می مدعا بساغر ما
1 من آن صیدم که آزادی هوس باشد مرا از قفس گویم، نفس تا در قفس باشد مرا
2 از پی راه فنا سامان ندارم، ورنه من خویش را می سوزم اریکمشت خس باشد مرا
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به