1 یکدمک با خود آ، ببین چه کسی از که دوری و با که هم نفسی
2 جور کم، به ز لطف کم باشد که نمک بر جراحتم پاشد
3 جور کم، بوی لطف آید از او لطف کم، محض جور زاید از او
4 لطف دلدار اینقدر باید که رقیبی از او به رشک آید
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 کردیم دلی را که نبد مصباحش در خانهٔ عزلت، از پی اصلاحش
2 و ز «فر من الخلق» بر آن خانه زدیم قفلی که نساخت قفلگر مفتاحش
1 نقد دل خود بهائی آخر سره کرد در مجلس عشق، عقل را مسخره کرد
2 اوراق کتابهای علم رسمی از هم بدرید و کاغذ پنجره کرد
1 تا نیست نگردی، ره هستت ندهند این مرتبه با همت پستت ندهند
2 چون شمع قرار سوختن گر ندهی سر رشتهٔ روشنی به دستت ندهند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به