1 دوش مرغی به صبح مینالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
2 یکی از دوستان مخلص را مگر آواز من رسید به گوش
3 گفت باور نداشتم که تو را بانگ مرغی چنین کند مدهوش
4 گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تسبیح خوان و من خاموش
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 یار من آن که لطف خداوند یار اوست بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست
2 دریای عشق را به حقیقت کنار نیست ور هست پیش اهل حقیقت کنار اوست
1 جوانی پاکباز پاکرو بود که با پاکیزه رویی در کرو بود
2 چنین خواندم که در دریای اعظم به گردابی درافتادند با هم
1 بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت سیلاب محبتم ز دامن بگذشت
2 دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت
1 عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم یا گناهیست که اول من مسکین کردم
2 تو که از صورت حال دل ما بیخبری غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به