1 زان پس که هزار غصّه خورم در بندگیت سه سال آزاد
2 گفتم شودم جرایت افزون چون هر کس را زیادتی داد
3 افزون نشد این و آنچه خود بود یکبارگی از قلم بیفتاد
4 از صورت حال خود برین شکل دانی که چه آیدم همی یاد
5 خر رفت که آورد سرویی ناورد سرو و گوش بنهاد
اولین نفری باشید که نظر میدهید ✨
1 دل ز غم عشق تو کی جان برد؟ تا که جفای تو برین سان بود
2 دست کش از دامن تو کوتهست هر نفسی سوی گریبان برد
1 در عشق تو دل بجان همی کوشد عاجز شد و همچنان همی کوشد
2 در سنبل تا بهار می پیچد با نرگس دلستان همی کوشد
1 دل من ز اندوه ننگی ندارد چو داند که شادی درنگی ندارد
2 نیالوده از خون جانم زمانه همه تر کش غم خدنگی ندارد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به
دیدگاهها **