1 زین پیش دلم بستهٔ پندار آمد پنداشت که فتوی دِه اسرار آمد
2 و امروز که دیدهای بدیدار آمد کارم همه پشتِ دست و دیوار آمد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ای عشق تو با وجود هم تنگ در راه تو کفر و دین به یک رنگ
2 بی روی تو کعبهها خرابات بی نام تو نامها همه ننگ
1 چون ز مرغ سحر فغان برخاست ناله از طاق آسمان برخاست
2 صبح چون دردمید از پس کوه آتشی از همه جهان برخاست
1 هر چند که اهل راز میباید گشت هم با قدم نیاز میباید گشت
2 تا چند روی، چو راه را پایان نیست چون میدانی که باز میباید گشت
1 ترا در علم معنی راه دادند بدستت پنجهٔ الله دادند
2 ترا از شیر رحمت پروریدند براه چرخ قدرت آوریدند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به