1 ز ره رسید سعیدای دردمند و فقیر به طوف مرقد اسحاق ابن ادهم شاه
2 اگر ملایکه را کار مشکلی افتد ز روی عجز بیارند رو بر این درگاه
3 شبی به خاطرم الهام شد ز حضرت غیب تو دادخواهی [و] سلطان رسد به داد، بخواه
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 آفتاب از نفس صبح قیامت اثری است آتش از گرمی روزش خبر معتبری است
2 زلف، مخصوص رخ موی میانان باشد سنبلی هست درآویخته هر جا کمری است
1 چاک پیراهن یار و نظر پاک، یکی است گوشهٔ دامن پاک و دل غمناک یکی است
2 بعد مردن نکشم منت آرایش قبر چون برد خواب گران تخت زر و خاک یکی است
1 نگاهی جانب ما کن که قربانت شود جانها از آن چشمی که مجنون گشته آهو در [بیابانها]
2 ز مشتاقان چرا پوشیدهای عارض به رنگ گل نوای بلبل شیداست زان رو در گلستانها
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به