1 ز ره رسید سعیدای دردمند و فقیر به طوف مرقد اسحاق ابن ادهم شاه
2 اگر ملایکه را کار مشکلی افتد ز روی عجز بیارند رو بر این درگاه
3 شبی به خاطرم الهام شد ز حضرت غیب تو دادخواهی [و] سلطان رسد به داد، بخواه
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 چو بو دهد صبحم به دست باد صبا به گردن نفس افتاده می روم از جا
2 قسم به قبضهٔ قدرت که بر سر مردان شکوه سایهٔ شمشیر به ز بال هما
1 عشق پرشور است و ما پراضطراب یار بی رحم است و ما بی آب و تاب
2 دوش زلفش در خیال من گذشت تا سحر شب مار می دیدم به خواب
1 به آب دیده کنم سبز، خط ریحان را غبار کفر، لباس است حسن ایمان را
2 ز خط و زلف چه فرق است روی جانان را ز هم جدا نتوان کرد کفر و ایمان را
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به