1 دادی به باد، طره عنبر سرشت را کردی کساد، نکهت باغ بهشت را
2 سر، شمع سان ز داغ به آتش که می دهد؟ آیا کسی چه چاره کند، سرنوشت را؟
اولین نفری باشید که نظر میدهید ✨
1 زهی از خار خارت شعله در جان، گلستانها را ز لعلت، مهر خاموشی به لب، سوسن زبانها را
2 بهار عارضت هر گوشه، صد بیخانمان دارد زدند آتش ز شوقت، عندلیبان آشیانها را
1 غم چو در سینه لنگر اندازد دیده در موج خون در اندازد
2 ز غبار دلم، قضا وقتیست طرح دنیای دیگر اندازد
1 گذشته است ز گردون لوای رفعت ما گرفته روی زمین، آفتاب شهرت ما
2 شکسته رنگی تن، کرده بر جهان روشن که خاک زر شود از کیمیای صحبت ما
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به
دیدگاهها **