1 ای عشق تو در جان من از بدو کُن جانا چنین بیگانگی با ما مکن
2 ما از الست آوردهایم این اتصال اینجاست عشق تازه و عهد کُهُن
3 از ما اگر چه زلّتی صادر شود تو بر مکن این اتصال از بیخ و بُن
4 در خون مسکینان مرو بی موجبی بشنو خدا را از نزاری این سُخُن
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 وقتی ز ما یاد آمدی هر هفته یی آن ماه را اکنون ملال خاطرش بر ما ببست آن راه را
2 بی جرم غیرت میکند ور نیز جرمی کرده ام هم چشم دارم کز کرم بردارد آن اکراه را
1 نظر از جانب ما کن زکات زندگانی را دلی ده باز ما را صدقة جان و جوانی را
2 به بوسی از سرم کردن توانی دفع صفرا را به بویی از دلم بردن توانی ناتوانی را
1 همت مجنون نکرد جز به حبیب التجا لاجرم اندر جهان نام ببرد از وفا
2 بوی عرق چین تو روح مرا هم چنانک پیرهن نور دل دیده ی یعقوب را
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به