1 ای دوست تو غم با من غمساز گذار خود عمر به عیش و طرب و ناز گذار
2 عیش شب و روز نیک خود را دریاب روز بد و تیره شب به من باز گذار
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 گرفتم رای پیوندی نداری به عشوه هم زبان بندی نداری
2 به لابه تا کی ات گویم مرا باش بگو آری که سوگندی نداری
1 حس جهانگیر تو مملکت جان گرفت کفر سر زلف تو عالم ایمان گرفت
2 دل چو نسیم تو یافت جامه به صد جادرید دیده چو روی تودید ترک دل و جان گرفت
1 تا بر گلت ز سبزه نگهبان نشسته است صد گونه داغ بر دل حیران نشسته است
2 گوئی که طوطی ئیست که جویای شکر است خوش بر کنار آن شکرستان نشسته است
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به