- لایک
- ذخیره
- شاعر
- عکس نوشته
- ثبت کامنت
- دیگر شعرها
1 آن که بر لوح رخت خط الهی دانست بنده عشق الهی شد و شاهی دانست
2 آن که می گفت که روی تو به مه می ماند چون نظر کرد به روی تو کماهی دانست
3 زلف و رخسار تواش کی رود از پیش نظر آن که او نقش سپیدی و سیاهی دانست
4 چشم و ابروی تو را، قدر که داند جز من؟ قیمت ترک کماندار سپاهی دانست
5 گرچه راز دلم از اشک عقیقی شد فاش منکر دل سیه از چهره کاهی دانست
6 اصل ما ز آب حیات است و روان بخشی آن از میانش به کنار آمد و ماهی دانست
7 تا دلم عابد روی تو شد ای کعبه حسن طاعتی کان به جز این بود مناهی دانست
8 به جز از کار غمت هرچه دلم کرد آن را همه بی حاصلی و فکر تباهی دانست
9 دهنت عالم غیب است و میان سر دقیق این کسی را که تواش پشت و پناهی دانست
10 گرچه ماند به رخت لاله، ولی نتواند هر گیاهی صفت مهر گیاهی دانست
11 واحد مطلقی، اما نتوانست ابلیس این صفت را ز دو بینی و دو راهی دانست
12 تا به رخسار تو شد چشم نسیمی بینا عارف حق شد و از فضل الهی دانست