1 کاری که ورای کفر و دین میدانم آن دوستی تست، یقین میدانم
2 در جانِ من، آن سلسله کانداختهای هرگز نشود گُسسته، این میدانم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دردا که ز درد ناکسی میمیرم در مشغلهٔ مهوّسی میمیرم
2 هر روز هزار گنج مییابم باز اما به هزار مفلسی میمیرم
1 صوفئی را گفت مردی از رجال کای جهان گردیده چون داری تو حال
2 گفت سی سال ای اخی بشتافتم نه جوی زر دیدم و نه یافتم
1 سلیمان چون ز بلبل قصه بشنید بسی اندر فراق گل بنالید
2 پس آنگه گفت مرغان هوا را که غیبت بود از بلبل شما را
1 ترا در علم معنی راه دادند بدستت پنجهٔ الله دادند
2 ترا از شیر رحمت پروریدند براه چرخ قدرت آوریدند
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به