1 چه کنی با فلک عتاب که من نیک بد حال گشتم از فن تو
2 گر خموشی چو باز پیشه کنی دست شاهان بود نشیمن تو
3 ور بر آری خروش چون بلبل هست زندان تنگ مسکن تو
4 رو که گردون فراغتی دارد از بلند و ز پست کردن تو
5 هم ز خود بین اگر فتد روزی طوق یا غل ذل بگردن تو
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 این سعادت بین که باز اهل خراسان یافتند وین کرامت بین که از تأیید یزدان یافتند
2 بودشان از آتش محنت جگرها تافته چون خضر در ظلمت غم آب حیوان یافتند
1 شاه جهان چو پای فرا پیش صف نهاد دشمن برای تیر وی از جان هدف نهاد
2 دارای دین طغایتمور خان که بر دلش ایزد بروز کین رقم لاتخف نهاد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به